نگاه کن.
چه تلخ از میان مردمان شهر
با قطار نا امیدی زمان
به نا کجا ، به نا کجا
نمیرود...
پست اول وبلاگ مصادف شده با افتتاح نمایشگاه کتاب تهران،شاید برای شما هم جای سوال باشد که چرا نمایشگاه امسال در مصلای تهران برگزار شد؟البته وزارت ارشاد!! بهانه های مختلفی آورد که از دیدگاه ناشران همهی این دلایل ملغی است،ولی به هر حال احمدی نژاد در مراسم افتتاحیه سخنرانی کرد و باز هم متملقین از این تصمیم دولت ابراز خشنودی کردند.
البته لازم به ذکر است که وقتی نماز جمعه ما در دانشگاه برگزار شود طبیعتا نمایشگاههای ما هم در مصلا و حتما محل دائمی نمایشگاهها هم می خواهد حسینیه شود!!!
در مورد مجوز نشر هم امسال با محدودیت های بیشتری روبرو هستیم،بسیاری از کتاب ها در صف طویل مجوز گیر کرده اند و بعد از زمان بسیار زیادی دست رد به سینه ناشر میزنند که کتابتان مجوز نگرفته...البته همه ما شاهد بودیم که در دولت هشتم دست ناشران بسیار باز بود ولی حالا...(!)
در مورد نشریه ها هم به همین ترتیب بهانه های جالبی می آورند که پایگاه دشمن شده اند ! و حرف دشمن را می زنند و...
کدام دشمن؟؟!
وقتی در جامعه ای به بزرگی ایران احزاب حق اظهار نظر نداشته باشند پس خود ما دشمن ماییم...وقتی در جامعه ای به راحتی در روزنامه ها را تخته میکنند دشمن کیست؟وقتی که در دانشگاه دانشجو احساس امنیت نمیکند و ترس از اینکه اگر با یک انتقاد برایش پرونده سازی کنند....دشمن اینجا کیست؟
حتما همه مردم و دانشجویان و معلمین و کارگرانی که حق خود را مطالبه میکنند دشمن و دست نشانده استکبار جهانی اند؟؟!!
راستی تا به حال وبلاگ شما را به خاطر چند خط شعر عاشقانه فیلتر کرده اند...؟
حدود یک ماه است که فیلترینگ مخابرات جمهوری اسلامی دارای سیستم بسیار هوشمندی شده که حتی وبلاگهایی که تا به حال مجوز از ارشاد نگرفته اند فیلتر میکند.
راستی طرح جدید مسئولین دلسوز نظام را با بی حجابی و فساد در ایران با چشم خود دیده اید؟
دیروز در خیابان داشتم راه میرفتم که صحنه جالبی را دیدم...مئموران انتظامی با بی حرمتی تمام داشتند سه دختر را که تیپ معمولی هم داشتند به زور سوار ماشین گشت میکردند و چند بار هم با چوب اقدام زدن آنها نمودند!!!
دست مریزاد باید گفت به این دولت دلسوز !!!
ببینید چگونه دارند با فرزندان ایران رفتار میکند و در بوق و کرنا از این طرح ننگین دفاع میکنند...همانطور که رضا شاه نتوانست به زور چادر از سر زنان بکشد اینان هم نمیتوانند به زور زنان را با حجاب کنند...
کافیه دیگه در مورد شعر این پست هم باید بگویم که یه خواب آشفته بیش نیست..
و اما شعر این پست:
زرد بودم زمان/ و تنها بود, سالها کودکی شبیه غم
می دوید و سیاه میرقصید, پسرم جمع کن حواست هم...
داشت از روی بام می افتاد, توی حوض حیاط(ت) تنهایی!
در سرش نقشه های خوبی داشت, شب و روز و زمان همش ماتم!
یک نفر بودم آن...چه زود گذشت, لحظه ها مثل عقرب ساعت
توی/ باران خیس و طولانی, می خورد روی گونه ام نم نم!
وای!!! انگار روح مرده من, باز آتش گرفت از آتش
و دوباره تحجر بی رحم, هیزم خشک ریخت روی هم-
-که صدایم نمی رود بالا, گُر گرفتم چه آتش گرمی
بعد از آتش دوباره زنده شدم!, مثل یک سایه توی یک باغم-
-سبز هستیم باغ زیبایی است, با تو اینجا شبیه یک رویام!
چشم تو پنجره در و دیوار, میدود توی ذهن من در هم!
***
زیر بالش موبایل می لرزد, می پرم تند از سر جایم
خوب می دیدم و هنوز شب است, باز شد گوشی ام الو... مریم!؟