الا اي خاک خون و شعله و شمشير !
تو را آباد مي خواهم
تو را اي مهربان مادر
تو را اي گشته در چنگال نامردان اسير
آزاد مي خواهم.
زمينت را سيه دستان تبه کردند
زمينت را سيه دستان تبه کردند
آسمان دلفريبت را
به آه و آتش آلودند.
مرا آرام کي بيني؟!
مرا آرام کي بيني؟!
که عمرم را نثار هستي و آزادي ديرينه خواهم کرد
براي شاديت هردم
نداي استخوان سوزي ز عمق سينه خواهم کرد
مرا در خواب کي بيني؟!
مرا در خواب کي بيني؟!
که من بي شاديت يک لحظه آسايش نخواهم داشت.
حرامم باد اين غفلت
که با اندوه تو يکدم من آرامش نخواهم داشت.
الا اي خاک پاک من!
الا اي خاک پاک من!
تو را آزاد خواهم کرد
بلند و شاد خواهم کرد
درخت و خاک و ايوان را
زنو آباد خواهم کرد.
